پایم را که گذاشتم توی کوچه دلم غنج زد. همین چند روز پیش بود که دلم هوای لیزی خیابان پر از برف سر کوچه را کرده بود. هرچند هزاری هم که برف ببارد و خیابان سر بشود و ماشین رد بشود و برفابة پر از گل را بپاشد روی لباسهای باز هم مثل کودکیهایم نخواهد شد. دیگر خبری از ردیف گلخانه هایی که پشت دیارشان تا یک هفته تپه ای از برف و گل می شد نیست. همه را کوبیده اند و تبدیل کرده اند به خانه و آپارتمان. دیگر از آن دیوارهای کاهگلی و پیاده روی شیبدارش خبری نیست. نه که نباشد، چند متری هنوز آ وسطهای خیابان باقی مانده تا چند سال دیگر آن هم تبدیل شود به آپارتمان لابد. اما بیشتر خیابان بوی نویی می دهد. به جای آن گلخانه ای که آن روزهای کودکی اهگاهی دزدکی از جلوی درش سرک می کشیدم و معلوم نبود تهش کجاست، حالا برجی دوازده سیزده طبقه ساخته اند که دیوارهایش هیچ شباهتی با دیوارهای خیس خورده صبحهای برفی کودکی ام ندارد.
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 22:21 توسط روشن| |
ما را در سایت کودکی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 140